تبلیغات
شیر تو شیر
شیر تو شیر

آرشیو

لینکستان

صفحات جانبی

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

نجات غول آهنین


 محمد صحرایی اردکانی

بعد از حدود دوماه جنگ تمام عیار، كم‌كم جبهه ‌شملچه به حال عادی خود برمی گشت و می‌رفت كه نام افتخار آمیز عملیات كربلای پنج همچون ستاره ای برتارك عملیات های دفاع مقدس بدرخشد. یك روز با قناسه مشغول تیراندازی بودم كه متوجه حضور چند فروند هلی‌كوپتر درآسمان منطقه شدم. نگاهم را به عقبه نیروهای خودی انداختم. دو فروندهلی‌كوپتركبری، به‌خط مقدم نزدیك می‌شدند. هنگامی كه بالای سر نیروها ومحور خودی رسیدند، شروع به شلیك موشك به‌سوی نیروهای دشمن كردند...


ادامه خاطره

با خشونت هرگز

 

  بچه ها لال شوید بی ادب ها ساکت

سخت آشفته و غمگین بودم

سخت آشفته و غمگین بودم

به خودم میگفتم:

بچه ها تنبل و بد اخلا قند

دست کم می گیرند درس و مشق را

باید امروز یکی را بزنم

اخم کنم،نخندم اصلاً

تا بترسند و ازمن حسابی ببرند

خطکشی آوردم،در هوا چرخاندم

چشم ها در پی چوب تنبیه هر طرف می غلتید

مشق هارا بگذارید جلو

زود معطّل نکنید

اولی کامل بود...خوب،
دومی بد خط بود،بر سرش داد زدم

سومی می لرزید

خُب،گیر آوردم

صید در دام افتاد و به چنگ آمد زود

دفتر مشق حسن گم شده بود

این طرف نیمکتس را می گشت

تو کجایی بچه؟

بله آقا این جا

همچنان می لرزید

پاک تنبل شده ای بچه بد

به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستم

ما نوشتیم آقا

باز کن دستت را

خط کشم بالا رفت

خواستم بر کف دستش بزنم او تقلا میکرد

چوب پایین آمد ، ناله سختی کرد

چون نگاهش کردم گوشه صورت او قرمز بود

هق هقی کرد،سپس ساکت شد

همچنان می گریید

مثل شمعی آرام،بی خروش و ناله

ناگهان حمدا... در کنارم خم شد

زیر یک میز کنار دیوار، دفتری پیدا شد

گفت:آقا ایناهاش

 چون نگاهش کردم ، خوش خط وعالی بود

غرق در شرم و خجالت گشتم

سرخی گونه او رو به کبودی می رفت

صبح فردا دیدم؛که حسن با پدرش،با یکی مرد دگر،سوی من می آیند

خجل و شرمنده دل نگران،منتظر ماندم تاکه حرفی بزنند شکوهای یا گله ای یا که دعوا شاید

سخت در اندیشه آنان بودم

پدرش بعد از سلام گفت:لطفی بکنید و حسن را بسپارید به ما

گفتمش چی شده آقا رحمان؟

گفت:این خنگ خدا وقتی از مدرسه بر می گشته،به زمین افتاده

بچهی سر به هوا.یا که دعوا کرده

قصّه ای ساخته است

زیر ابرو کنار چشمش متورّم گشته،درد سختی دارد،می بریمش دکتر

چشمم افتاد به چشمان حسن غرق اندوه و تاثُّر گشتم

من شرمنده معلم بودم لیک این کودک خرد و کوچک

این چنین درس بزرگی می داد،بی کتاب و دفتر

من چه کوچک بودم،او چه اندازه بزرگ

به پدر نیز نگفت ، آنچه من بر سر خشم به سرش آوردم

عیب کار از خود من بود و نمی دانستم

من از آن روز معلم شده ام

بعد از این هم دیگر در کلاش درسم نه کسی بد اخلاق نه کسی تنبل بود

همه ساکت بودند تا حدود امکان درس هم می خواندند

او به من یاد آورد

این کلام از مولا:که به هنگام خشم نه به فکر تصمیم،نه به لب دستوری نکنم تنبیهی

یا چرا اصلاً من عصبانی باشم

بامحبت شاید گره ای بگشایم

با خشونت هرگز

SMS مهدویت

1-
خوشا به حال آنان که در کلاس انتظار
حتی یک جمعه هم غیبت ندارد...


sms بیشتر

SMSسر کاری

1-
اون صورت ماهت
اون چشمای نازت
اون طرز نگاهت
اون دست درازت
منو یاد گدا ی سر کوچمون میندازه


sms بیشتر

درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ : مصطفی صحرایی اردکانی

آخرین پست ها

جستجو

نظرسنجی

  • شما این وبلاگ را چگونه ارزیابی می کنید؟؟؟






نویسندگان

SHIR TOO SHIR شیر تو شیر شیر تو شیر*SHIR TOO SHIR

دیکشنری آنلاین