تبلیغات
شیر تو شیر - نجات غول آهنین
شیر تو شیر

آرشیو

لینکستان

صفحات جانبی

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

نجات غول آهنین


 محمد صحرایی اردکانی

بعد از حدود دوماه جنگ تمام عیار، كم‌كم جبهه ‌شملچه به حال عادی خود برمی گشت و می‌رفت كه نام افتخار آمیز عملیات كربلای پنج همچون ستاره ای برتارك عملیات های دفاع مقدس بدرخشد. یك روز با قناسه مشغول تیراندازی بودم كه متوجه حضور چند فروند هلی‌كوپتر درآسمان منطقه شدم. نگاهم را به عقبه نیروهای خودی انداختم. دو فروندهلی‌كوپتركبری، به‌خط مقدم نزدیك می‌شدند. هنگامی كه بالای سر نیروها ومحور خودی رسیدند، شروع به شلیك موشك به‌سوی نیروهای دشمن كردند...


و درمقابل، پدافند ضد هوایی دشمن نیز به‌شدت جواب می‌داد. برای چند دقیقه صحنه ی عجیبی درآسمان به‌وجود آمد. من كه تا آن موقع كنار خاكریز خودی نشسته و هلی‌كوپترها را می‌دیدم، شور و التهاب عجیبی تمام وجودم را فراگرفته بود، چون شدت درگیری به قدری زیاد بود كه گلوله‌های آتشین ضد هوایی دشمن، ازلابه لای پره‌‌های هلی‌كوپتر خودی عبورمی‌كرد و من نیز هر لحظه انتظارسقوط آنها را داشتم و به شجاعت و دشمن ستیزی تیزپروازان هوا نیـروز غبطه می‌خوردم. كم كم هجـوم هلی‌كوپترها كم رنگ شد و درآسمـان، درحال دورزدن برای برگشت بودند كه یكی از آنها به طور غیر منتظره وخیلی سریع، دقیقا درمیان دشتی پر از آب و میدان مین فرود آمد، آن هم فرودی ناقص وشبیه سقوط!.

چند روزگذشت حاج حسین لطفیانی ، فرمانده گردان الحدید ، به‌خط آمده بود. به من گفت: « به‌خطِ محور برویم و از هلی‌كوپتر ساقط شده، اطلاعاتی جمع كنیم واگرخدا كمك كند آن را نجات دهیم.» با این حرفِ حاج حسین، اولین قدم برای نجات این غول آهنی برداشته شد. به محل سقوط رفتیم و برای اجرای طرح نجات آماده شدیم. البته هوا نیروز، انهدام هلی‌كوپتر را اعلام كرده بود. سقوط هلی‌كوپتر، در وسط میدان مین بود. میدانی كه در زیرآب قرارداشت و در ضمن به‌منطقه درگیری نیز بسیار نزدیك بود. با این اوضاع و احوال نجات آن تقریباً غیرممكن می نمود. اما فرماندهی تیپ، به‌گردان ما كه گردانی فنی و رزمی بود، ماموریت نجات را محول كرده بود. نزدیك ترین فاصله تا خشكی حدود دویست متر بود و ما می بایست لاشه‌های هلی‌كوپتر را، تا خشكی می‌آوردیم و بارگیری كرده و به عقبه نیروهای خودی انتقال می‌دادیم.
در مرحله اول یك تیم دونفره مامورشد تا خصوصیات هلی‌كوپتررا برای ما بیآورد. آنها با لباس‌های غواصی ـ كه از سردی آب كم می‌كردند ـ به طرف هلی‌كوپتر رفته و بعد از برگشت، نوشته‌ای به دست ما دادند مبنی بر اینكه مثلاً طول هلی‌كوپتر14متر، ارتفاع 7/2 متر، طول اسكی های آن 5/3 متر، فاصله عرضی دو اسكی هلی‌كوپتر از هم 3/2 متر و
 ‍
این ارقام و آمار، كاررا مشكل می‌كرد. غولی كه وسط میدان مین، گیر افتاده بود، خیلی بزرگتر از آن حدی بود كه ما فكر می‌كردیم. جلسه ای تشكیل شد. هركسی یك حرفی زد وطرحی ارایه داد. یكی از طرح ها این بودكه با سیم بكسل آنرا تا كنار ساحل بكشیم. البته عیب این طرح این بود كه خطر انفجار مین ، شعله ور شدن ، انهدام كامل یا واژگون شدن هلی‌كوپتر جدی بود.
طرح دیگر این بود كه آن را از آنجا به آرامی بلند كرده و با قایق ، به حالت شناور از منطقه بیرون ببریم. آخرین طرح این بود كه آن را با آچار واره و برش با هوا، قطعه قطعه كرده و با قایق به ساحل حمل كنیم. در این میان طرح های دیگری نیزمطرح شد كه چندان قابل توجه نبود. درپایان جلسه بعد از بحث وتبادل نظر نتیجه این شد كه آن را با قایق و به حالت شناور به عقبِ جبهه بیاوریم، اما حمل هلی‌كوپتر به آن بزرگی، آن هم با قایق، وسط میدان مین، با ارتفاع 2 متری آب، زمستان سرد و زیرآتش پراكنده دشمن بسیار مشكل بود، ولی همت بلند بچه‌ها وطرح های ضربتی بسیجی وار و لطف خدا را نمی‌توان نادیده گرفت.
وسایل كار فراهم شد. سه لوله 6 متری به قطر حدود10 سانتی‌متر به صورت هرم كه راس آنها به هم وصل می‌شد، دو قایق فلزی عراقی، یك دستگاه جرثقیل دستی 5/2 تنی، یك جرثقیل بنز ده تن و یك تیم هفت یا هشت نفره كه برای مقابله با سر مای سخت زمستان لباسِ غوا صی پوشیده بودند، مجموع وسایل ما و نیروهای ما را تشكیل می داد.
هـوا كه تاریك شد. بعد از خواندن نماز مغرب و عشاء وارد آب شدیم. كنار ساحل، یك پلِ شناور خیمه ای به‌اندازه‌ی 5/1×2 مترشناور بود كه روی آن نمازخواندم. اواسطِ نماز یكی از خمپاره‌های سرگـردان دشمن زوزه كشان به طرفم آمد. آنچنان ناگهانی و پر صدا كه فرصت هرگونه حركتی از من سلب كرد. خمپاره، درست پشت سـرم در گوشه ای از سـاحل نشست و صدای شلپ وشلپ كردن‌ گل‌های ساحل، داخل آب به‌گوش می‌رسید. مقداری ازگِل هم روی پل و لباسم ریخت. به حول و قوه‌ الهی اولین خطرجدی با عمل نكردن آن خمپاره رفع شد و آن حادثه هم یكی از ده‌ها اعلانی بود كه بر بی‌لیاقتی من، برای رسیدن به فوز عظمای شهادت فریادمی زد.
كم كم بچه‌ها آماده حركت شدند. جرثقیل بنزی كه وسایل ما را آورده بود، قایق ها را داخلِ آب گذاشت و وسایل دیگر را داخل قایق ها گذاشته و به طرف هلی‌كوپتر به را افتادیم. چند دقیقه طول كشید تا كنار هلی‌كوپتر رسیدیم. ازتعجب مات ومبهوت ماندم. تا آنروز هیچ گاه از نزدیك، هلی‌كوپتر را ندیده بودم. هلی‌كوپترهای درحال پرواز هم كه به این بزرگی نبودند!. در اولین نگاه، برآورد من كاملاً ناامید كننده بود و كار را غیر ممكن نشان می‌داد. خدا حاج حسین را حفظ كند، قبل از بهبودی كامل، با دست نیمه كنده اش به‌منطقه آمده بود وبه همین خاطر نمی‌توانست داخل آب بیاید. او از كنارساحل ما را هدایت می‌كرد. درآن سكوت شب و روی سطح آب، به‌سختی‌ صدایش به من می‌رسید. از آنجا كه پیام‌هایمان‌ را با فریاد رد و بدل كرده بودیم، درهمان ساعت اولیـه‌كار،‌ صدایمان‌ گرفت . ازسوی دیگر چون حاج حسین، با وجود هوای نمور و سرد منطقه، دستش با مشكل مواجه ‌شده بود، داخل یكی از سنگرهای كنارساحل رفت و ما را به‌حال خود رها‌كرد. البته طرح‌كامل نجات در ذهن ما بود.
به‌هر طریقی بود، كار را شروع كردیم. درقدم ‌اول، لوله‌های6 متری را به حالت هرم بالای‌ سـر ‌هلی‌كوپتر و به‌حالت‌‌ خیمه‌ای سـوار‌كردیم و با آویزان كردن جرثقیل 5/2 تنیِ دستی، به راس هرم، قلّاب جرثقیل را با زنجیری به پره‌ها كه مركز ثقلِ هلی‌كوپتر بود، متصل نمودیم وزنجیر دوار را به چرخش در آوردیم. هلی‌كوپتر، آرام از كف آب، چند سـانتی‌متر بلند شد. بدنه‌ی سنـگین چند تُنی، چون درآب شناور بود، انگار سبك بود و‌‌ هـرچه ما بیشتـر، آن‌‌ را ازآب بالا می‌كشیـدیم، سنگین‌تر می‌شد. بعد از اینكه لاشه‌ی هلی‌كوپتر، مقداری از آب بیرون آمد، متوجه شـدم‌ قبل‌‌ از ‌اینكه‌ اسـكی‌های‌ هلی‌كوپتر‌، ازآب ‌بیرون ‌بیاید تا بتوان قایق‌ها را زیراسكی‌ها برد، هلی‌كوپتر به انتهای هرم‌، گیرخواهد كرد وكار ناتمام می‌ماند. مشكل، فقط كوتاه بودن پایه‌های فلزی بود. شرح ما وقع را به اطلاع حاجی رساندیم. ایشان سه تكّه لوله‌ی 2 متری دیگر را ازعقبه برایمان فرستاد. البته یكی دوساعت طول كشید تا لوله‌ها رسید. دوباره هلی‌كوپتر را زمین‌گذاشتیم وپایه‌ها را بلنـدكرده و به هركدام یك لوله 2متری اضافه‌كردیم كه با این حساب ارتفاع هرم از كف آب 8 متری شد. این‌طور حساب كرده بودیم كه وقتی هلی‌كوپتر به ‌زیر هرم برسد، چون ارتفاع آن حدود3 متر بود و2 متر پایینِ آن آب وجود داشت، حدوداً بین سطح آب واسكی ها حدود نیم متری فاصله می‌ماند‌كه آن فاصله هم، با قایق‌ پر ‌می‌شد وكار درست پیش‌خواهد رفت.
با نصب پایه جدید كه 2 متربلندتر بود، كشیدن هلی‌كوپتر به طرف بالا شـروع شد.‌‌ هر چه‌ هلی‌كوپتر ‌ازآب بیشتـر بیـرون ‌می‌آمد، وزنـش‌ سنگین‌تر ‌می‌شد‌ و این مشكل‌ادامه یافت‌ تا حدی كه حتی پنج نفری توان كشیدن زنجیر جرثقیل را نداشتیم. چند ساعت كشیدن زنجیر جرثقیل، دست‌ها‌ی همه را پر ‌از تاول‌ كرده ‌بود وقتی هلی‌كوپتر به بالا‌ ترین حد خود رسید، فاصله اسكی ها، وسط آب كمتر ازنیم متر بود، كه البته بردن قایق ها به زیر اسـكی‌های هلی‌كوپتر‌ به فاصله بیشتری نیاز داشت. با مشكل مواجه شدیم، اما دو قایق كه قبلاً به هم لولا شده بودند را به زیر اسكی‌ها بردیم. چون فاصله كم بود، من دریكی از قایق‌ها و شهید مهندس‌حسین‌جعفری‌‌ نیزدر قایقی‌ دیگر ایستاده و شانه‌هایمان رازیر بال‌های‌هلی‌كوپترگذاشتیم و با فشار پا قایق‌ها را همزمان درآب فروكردیم. بچه‌ها هم، قایق‌ها را به‌زیر ‌اسكی‌ها هدایت كردند. زیر اسكی‌ها نیز چند جعبه‌ی مهمات گذاشتیم و آنها را كاملاً تنظیم كردیم. به خیال خودمان، كار تمام شده بود.

 

 

 

از آنجا كه می‌بایست زنجیر را معكوس بچرخانیم تا هلی‌كوپتر،كم‌كم داخل قایق رفته و زنجیر اصلی كه به قلّاب متصل بود، آزاد شود و هلی‌كوپتر در قایق‌ها شناورگردد، با خوشحالی شروع كردیم. اما هرچه هلی‌كوپتر پایین‌تر می‌رفت قایق‌ها هم، به‌طور هم زمان در آب فرو می‌رفتند.
من برای تماشای لحظه‌ی شناورشدن هلی‌كوپتر، از قایق پایین‌ آمدم وكنار آن در داخل آب ایسـتادم و نحوه‌ی فرورفتن قایق‌ها را به داخل آب، كنترل می‌كردم. هرلحظه منتظر بودم كه فرورفتن قایق‌ها در آب تمام شود و هلی‌كوپتر، داخل قایق‌ها، به‌سمتی كه دُم هلی‌كوپتر بود، قرارگیرد تا قلابِ زیر هرم نیز آزاد شود. درادامه‌ی كار، چون بر اثر سنگینی دُم هلی‌كوپتر، به یك سرِ قایق‌ها، فشار وارد شده بود، قایق‌ها این سنگینی را تحمل نكرده و آب به درون قایق‌ها سرا زیر شد. قایق‌ها، در آب غوطه ور شدند و این یعنی شكست عملیات اما ناگهان فكری در ذهنم خطور كرد.با هم هلی‌كوپتررا مجدداً بالا كشیده و با كلاه آهنی‌های خود آب داخل قایق‌ها را خالی كردیم. در همین حال به‌یادم آمد كه چند پل خیبری كنار ساحل شناورند. پل‌هایی كه اول شب روی آنها نماز خواندیم. با كمك بچه‌ها، بعد ازچند دقیقه، سه عدد ازآنها را آوردیم، روی هم گذاشتیم. بعد پل‌ها را زیر دُم هلی‌كوپتر قرارداده و با طناب محكم بستیم.
شرایط گذشته دوباره مهیـا شده بود، به‌اضـافه اینكه پل‌های خیبـری می‌بایست، وزن دم هلی‌كوپتر را تحمل كنند و با محاسبات قبـلی، قایق‌ها نیز سنگینی خود هلی‌كوپتر را تحمل می‌كردند.
زنجیررا چرخاندیم تا هلی‌كوپتر كه دربالاترین سطح قرار گرفته بود، كم‌كم روی قایق‌ها وپل‌ها پیاده شود. مثل دفعه‌ی قبل، من در كنار قایق‌ها قرارگرفتم. لحظات پرشور و غیر قابل وصفی بود. قلب‌ها به تپش افتاده بود و دل‌ها درعطر یاد ائمه‌ی اطهار علیهم السلام، امیدوار و درتب و تاب بود.
آن شب نورانی ـ 24 اسفند 1365ـ مصـادف با شب ولادت امیـر المؤمنین ‌و مولود كعبه حضرت علی علیه السلام بود و ما چقدر به آقا متـوسل ‌شدیم، تا ‌كار با موفقیت به پایان برسد .
دقیقاً به یاد دارم، شاید حدود5 یا 6 سانتی‌متر بیشتر نمانده بود تا قایق‌ها در آب فرو روند كه یكی از بچه‌ها از بالای هلی‌كوپتر فریاد زد، زنجیر متصل به هلی‌كوپترآزاد شد. این خبرخوشحال كننده، به این معنی بود كه الان هلی‌كوپتر، با آن هیكل غول آسا و وزن چند تُنی‌اش، كاملاً بر روی آب شناور است. لحظه‌ی عجیبی بود. یك‌شب طولانی زمستان در دل آب، هوای سرد و زیر آتش پراكنده دشمن، با طرح‌های تجربه نشده و ابتكاری بچه‌ها ، و دست آخر، نتیجه‌ی خوب گرفتن بسیار شادی آفرین است.
در آن لحظه، با خود گفتم؛ كار تمام شد ولی ادامه‌ی جریان چیز دیگری می‌گوید. با توجه به حساسیت كار، وزن سنگین، ارتفاع زیاد و بی قواره بودن هلی‌كوپترـ كه حالا روی دو قایق و چند پل خیبری بر روی آب شناور است ـ دقت فراوان لازم داشت تا نتیجه‌ی تلاش و فعالیت ما از بین نرود. چون اگر تعادل و توازن هلی‌كوپتر به‌هم می‌خورد، واژگون شدن آن حتمی بود و احتمال اینكه حتی بچه‌ها هم زیر آن گیر افتاده و زیر آب خفه شوند زیاد بود‌.
در دل آن شب مبارك، پیروزی وموفقیت خود را نزدیك می‌دیدیم، با ذكر صلواتی بسیار بلند، بچه‌ها روحیه‌ی تازه‌ای گرفته و آرام آرام هلی‌كوپتر را از زیر سه‌پایه‌ی هرمی‌شكل درآوردیم و به‌طرف ساحل حركت كردیم. مشكل بزرگ این بود كه زیر پای ما، میدان مین بود و هر لحظه احتمال انفجاریكی از مین‌ها وجود داشت. حتی من چند بار كه آهسته و رو به جلو قدم بر می‌داشتم، احساس‌كردم، درلای لجن‌های زیر آب، پایم به چیزهایی برخورد كرد و حتی یك‌بار، مین سبدی ضد خودرو را آهسته با پایم به كناری زدم.
به هر تقدیر؛ با لطافت وظرافت هرچه تمام‌تر قایق‌ها را به‌طرف ساحل هُل دادیم و كنار ساحل پهلو گرفتیم. چندین ساعت كار طاقت‌فرسا در شرایط بحرانی، بچه‌ها را سخت خسته كرده بود.
نیروها برای استراحت و خواب به سنگرهای اطراف رفتند. جرثقیلی كه از اول شب، همراه ما آمده بود، اكنون آماده بود تا هلی‌كوپتر را از روی قایق‌ها بلند كرده و حمل كند. من و حمید دستا، باید كار را تمام كنیم.
جرتقیل روی ساحل ایستاده و دكل خود را به سمت پره‌ی هلی‌كوپتر آورده بود. من روی هلی‌كوپتر،كنار شافت اصلی پره‌ها ایستادم، قلّابِ جرثقیل را به هلی‌كوپتر وصل كردم وگفتم: « آماده است.»
ازاقبال بد ما، مشكل دیگری پیش آمد. جرثقیل قدرت بلندكردن هلی‌كوپتر را نداشت. برای آنكه كمی قدرت بیشتری پیدا كند، مجبورشد بازویش را جمع‌تر كند كه امكان به هم خوردن تعادل هلی‌كوپترو واژگون شدن آن وجود داشت. در حالی كه هلی‌كوپتر بلند می‌شد، جك‌های نگه‌دارنده جرثقیل، درزمین خاكی و نم ساحل فرو رفت كه مجبور شدیم الوار زیر آنها بگذاریم تا مقاومت كنند وقتی زیر جك‌ها را محكم كردیم، دوباره جرثقیل خواست هلی‌كوپتر را بلند كند كه به علت وزن زیاد هلی‌كوپتر، كاملا كج شد، به‌گونه‌ای كه چرخ‌های طرف مقابل هلی‌كوپتر از زمین بلند شد و یك‌بار دیگر هلی‌كوپتر درقایق جا به جا شد.
لودری در نزدیكی ما، مشغول خاكریز زدن بود او را صدا كردیم. لودر در طرف مقابل ایستاد و با بیل خود پشت جرثقیل را فشار داد تا موقع بلند كردن هلی‌كوپتر، مانع بالا آمدن آن شود. جرثقیل آماده بود كه هلی‌كوپتر را بلند كند.
در حین جا به جایی‌ها، ما قلاب را از هلی‌كوپتر جدا كرده بودیم. من بالای هلی‌كوپتر ایستاده بودم كه متوجه صدای شُر شُر آب شدم، دقت كردم، دیدم كه به علت به هم خوردن تعادل هلی‌كوپتر، یكی از قایق‌ها كه درطرف مقابل ساحل بود، درحال پر شدن از آب است و معلوم بود كه وقتی یك قایق به زیر آب فرو برود و دیگری روی آب بماند، قطعا هلی‌كوپتر واژگون می‌شود.
خودم را آماده كردم تا وقتی هلی‌كوپتر درآب سقوط كرد، وسط آب بپرم تا زیر آن نمانم. درست چند لحظه قبل از پریدن، متوجه شدم قایق به ته آب رسید وكج شدن هلی‌كوپتر متوقف شد. یك از اسكی‌های هلی‌كوپتر، درقایق روی آب و در كنار ساحل بود و اسكی دیگر، در قایقی بود كه اكنون زیرآب رفته بود و هلی‌كوپتر هم در حالتی بود كه اگر كمی طرف مقابل ساحل سنگین‌تر بود واژگون می‌شد.
از پریدن منصرف شدم . روی باله‌ی كوچكِ سمتِ ساحل ایستادم تا طرف ساحل، لااقل به اندازه وزن من سنگین‌تر باشد و در همان حال زنجیر را به قلاب جرثقیل بستم و به راننده جرثقیل گفتم كه این دفعه هرطور شده، باید هلی‌كوپتر را بلند كند. اگر جا به جا شود و موفق نشود، واژگون خواهد شد.
رثقیل بعد از چند بار جا به جا شدن و محكم شدن جك‌هایش و فشار بیل لودركه طرف مقابلش را از بلندشدن باز می‌داشت، آماده بود تا هلی‌كوپتر را از درون قایق‌ها به‌راحتی بلند كند و با اولین اقدام هم این‌طور شد و هلی‌كوپتر را بلند كرد و بالای سرخود آورد و دوباره مشكلی تازه!!
وقتی جرثقیل خواست اسكی‌ها را بر پشت خود بگذارد، دماغه هلی‌كوپتر كه حدود سه متر از سر اسكی‌ها جلوتر است، به كابین جرثقیل گیر می‌كرد. برای حل این مشكل، قرار شد كه آن را به طور مورب قرار دهیم تا دماغه از یك طرف جرثقیل بیرون باشد و دم هلی‌كوپتر از طرف دیگر. اما چون دُم هلی‌كوپترچند متری بلند بود به خاكریز كنار جاده، برخورد و آن را از تعادل خارج می‌كرد.
حـدود300 متر از مسیر را با سختی طی كردیم، درحالی كه اسكی‌های هلی‌كوپتركاملاً روی كف جرثقیل نبود و از آن طرف، دكل جراثقال نیز از بالا هلی‌كوپتر را تقریباً را نگه می‌داشت، در یك حالت نیمه تعادلی آمدیم ولی دُم هلی‌كوپتر نیز، بد جوری به‌خاكریز برخورد می‌كرد و با آن چاله چوله‌های جاده، مشكل دو چندان بود .
هوا در حال روشن شدن بود و ما نتوانستیم بیش از چند صد متر از محل دور شویم و اگر هوا كاملا روشن می‌شد، كار تمام بود ودیده‌بان‌های دشمن با دیدن هلی‌كوپتركه به دكل جرثقیل آویزان است، خدا می‌داند چه حجم آتشی برای ما می فرستادند.
چون بردن هلی‌كوپتر مقدور نبود، تصمیم گرفتیم، آن را دفن كنیم تا با روشن شدن هوا كار دست دیگران و خودمان ندهیم. لودری كه به كمك ما آمده بود، شروع كرد به كندن كف جاده و یك گودال بزرگی آماده شد كه قسمت اعظم هلی‌كوپتر در آن پنهان می‌شد. هلی‌كوپتر را درون آن گذاشتیم و یك چادر بزرگ نظامی نیز از عقبه آورده و روی آن كشیدیم. چند دقیقه ای به طلوع آفتاب نمانده بود كه با عجله برای خواندن نماز به سنگر رفتیم. نمازرا خواندیم و از فرط خستگی، تا بعد ازظهر خواب رفتیم.
آن روز به استراحت گذشت. همین‌كه هوا تاریك شد، جرثقیل را به سوی هلی‌كوپتر فرستادیم. همه چیز آماده بود. جرثقیل ، هلی‌كوپتر را بلندكرده و آماده بود تا هلی‌كوپتر را روی تریلركفی قرار دهد. اما راننده تریلركفی كه از تاریكی و سر و صدای درون خط وحشت كرده بود، حاضر نشد به طرف محل هلی‌كوپتر حركت كند. التماس و خواهش!!، هیچكدام سودی نبخشید و آخر سر هم گفت: « ترمزهای كفی خراب شده و الان قفل است و ذره‌ای هم نمی‌توانم حركت كنم.» ناگزیر به عقب برگشتیم و از واحد موتوری یك تریلركفی گرفته به‌منطقه آمدیم. این بار نیز چون سر وصدای آتش‌بازی، از خط می‌آمد، راننده از نزدیك‌ شدن به‌منطقه می‌ترسید. با هزار مكافات او را به‌خط محور آوردیم. عجیب اینكه از زمانی‌كه تریـلر دومی به‌خط آمد، تا وقتی كه هلی‌كـوپتر را بارگیری كردیم، دشمن پی در پی آتش می‌ریخت و جالب‌تر اینكه راننده اصلاً باور نمی‌كرد به داخل منطقه آمده باشد. البته تا حدودی هم غیرطبیعی و جالب بود، زیرا تا آن لحظه كسی تریلركفی هیجده چرخ را در خط مقدم نبرده بود و اصولاً در خطوط مقدم عملیاتی نیازی هم به آن نبود. به‌هرصورت؛ درحالی از منطقه خارج می‌شدیم كه طلوع آفتاب نزدیك بود. چند كیلومتری از منطقه دور نشده بودیم كه برای نماز صبح توقفی داشتیم. بعد از نماز به طرف اهواز حركت كردیم. به‌یادم ‌آمد كه یكی از دوستان دركابین هلی‌كوپتر نشست و مشغول خواندن قرآن بود وقتی به دژبانی اهواز ـ خرمشهر رسیدیم، دژبان‌ها اجازه‌ی عبور ندادند. اصلاً شاید اولین باری بود كه هلی‌كوپتر برای عبور نیاز به مجوز عبور داشت. بالاخره مجبور شدیم، چندكیلومتر به داخل منطقه برگشته و در موقعیت جهاد اكبر مستقر شویم.
از سوی دیگر، بین هوا نیروز و فر ماندهی محترم كل سپاه هماهنگ شده بود و فرمانده تیپ الغدیر مامور تحویل هلی‌كوپتر به هوا نیروز شد.
به یاد دارم؛ روی یك تكّه كاغذ معمولیِ كوچك نوشته بود:
« بسمه تعالی؛ برادر حاج حسین لطفیانی لطفاً هلی‌كوپتر را تحویل سرهنگ خلبان محمد علی جمشیدی بدهید » امضاء: كاظم میر حسینی
حاجی گفت: حاج كاظم؛ برای ما حواله‌ی هلی‌كوپتر صادر كرده است!. برادر جمشیدی می‌گفت؛ وزن هلی‌كوپتر 7 تن است و تنها 3000 لیتر بنزین در باك آن بود. آن موقع بود كه فهمیدیم، چرا جرثقیل دستی كه ظرفیتش 5/2 تن بود این‌قدر از زنجیرش ناله بلند می‌شد و ما بدون هیچ ترس و واهمه، كار خودمان را می‌كردیم، ولی بعداً كه حرف‌های برادر جمشیدی در مورد وزن هلی‌كوپتر را فهمیدیم واقعا ترسیدیم. ما وزن تقریبی را 2 تا 3 تن برآورد كرده بودیم.
سرهنگ جمشیدی می‌گفت‌: كشور‌های محدودی هستند كه ، هلی‌كوپتر كُبری دارند. فقط خود آمریكا، اسرائیل و ایران، از آن استفاده می‌كنند و این همان هلی‌كوپتری است كه توانست یك هواپیمای دشمن را سرنگون كند. سابقه ندارد هلی‌كوپتر بتواند هواپیما را بزند.
می‌گفت‌: شاه مخلوع، هلی‌كوپترها را هر كدام به قیمت 6 میلیون دلار خرید و الان 500 میلیون دلار قیمت دارد. البته دیگر به ما نمی فروشند.در حالی كه شماره‌ی روی دُم هلی‌كوپتر را گل مالی كرده بودند، آن را از منطقه بردند وظاهراً چند هفته بعد، پس از بازسازی، همان هلی‌كوپتر برای تقدیم لوح تقدیر رو بروی ستاد تیپ الغدیر فرود آمده بود.
بدین‌طریق؛ یكی دیگر از حوادث بسیجی‌گونه جنگ كه شاید در دنیا سابقه ندارد، اتفاق افتاد وهلی‌كوپتری كه انهدام آن اعلان شده بود، دوباره به پـرواز در آمد تا بتواند از نوامیس وكیان كشور بزرگ جمهوری اسلامی دفاع كند.

درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ : مصطفی صحرایی اردکانی

آخرین پست ها

جستجو

نظرسنجی

  • شما این وبلاگ را چگونه ارزیابی می کنید؟؟؟






نویسندگان

SHIR TOO SHIR شیر تو شیر شیر تو شیر*SHIR TOO SHIR

دیکشنری آنلاین